







انگار
این روزها، دنیا وارونه شده.
و من از زمینی دیگر آمدهام.
و کار خلافی انجام دادهام.
بس که غریبانه دیده میشوم!
جز خودم را نباید ملامت کنم.
جزای سکوتهام را میدهم!
این روزهای آخر ماه رمضان
دیگر خبری از دلضعفه نیست.
تازه شده مثل "دل"هامان؛
همان "دل"ها
که هیچوقت ضعف نرفته،
بس که همیشه خالی بوده!
پر از دردم.
درد دوریتان؛
درد غربتـم؛
درد ندیدنمتان!
جامعه،
پر است از مهربانیگفتههای شما؛
آنجا که خودتان را و پدرانتان را وصف میکنید.
به گمانـم
دیگر وقتش رسیده که بخوانمـش و بسوزم در غربتتـان!
دهمین هادی دین خدا.
موج وبلاگی «جانم فدای حضرت هادی علیهالسلام» +
رانندهی تاکسی است.
ریش پر پشتی دارد.
دو تا تسبیح و یک پلاک منقّش به آیههای نور را به آینهی جلو آویزان کرده،
دو تا تسبیح هم به دستهی راهنما!
خوانندهی نوار ماشینش میخواند.
خیلی هم زشت و بیمحتوا؛
با خودم فکر میکنم اگر دخترک یا پسرکی این صحنه را ببینند، چه فکری خواهند کرد؟
چه تصویری از من مثلاً مذهبی در ذهنشان خواهند ساخت؟
فقط امیدوارم تشخیص بدهند اسلام واقعی را از مسلمانی کردن ما.
سفرم اما
که قرار بود به سوی "تو" باشد؛
به "من" متمایل شد!
ـ همان سفر که برای خیلی از دوستان، پر بوده از خیرها. خوش به حالشان!
| کلیهی حقوق متعلق به وبلاگ صفحات خطخطی میباشد. |